بوی مهر
سلام عزیزکم. الان که دارم این متن رو برات مینویسم ساعت 5:15 عصر روز چهرشنبه 29 شهریور هست. من اینترنت ندارم. خونه مامان بزرگی هستم. گفتم برات بنویسم. اینترنت که گیرم اومد آپ میکنم. عصر دلگیریه مامان. اهنگهای روزای تنهایی تهرون رو گذاشتم و به یاد نبود تو اشک میریزم. نی نی گلم میخام از قدیما برات بگم. بچه که بودم عروسکی داشتم اسمش آمیتا بود. یه عروسک پولیش ساده. اما برای من بسیار با ارزش بود. تو عالم بچگی همه کسم بود هم عروسک هم بچه هم خواهر. کلا همه چی من بود. یادمه همیشه ناراحتیامو بهش میگفتم. باهاش حرف میزدم و براش گریه میکردم. وقتی هم ننبابام رفت فقط به اون گفتم. وقتی بابابزرگ هم رفت فقط به اون گفتم. فقط برای اون گریه کردم. پیش دانشگاه...
نویسنده :
مامان
20:42



